پیری و معرکه گیری
عمر بگذشته و.....
چه غريب ماندی ای دل! نه غمی, نه غمگساری
نه به انتظار ياری, نه ز يار انتظاری
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزدكه دگر بدين گراني نتوان كشيد باری
دل من! چه حيف بودی كه چنين زكار ماندیچه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندددگر ای اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشتهستتو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرممنم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باری
سر بى پناه پيری به كنار گير و بگذركه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناری
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنهابنگر وفای ياران كه رها كنند ياری...
ابتهاج


انــى مهـاجـــر إلی الله...